تبليغاتX
سرآب
در آغاز هیچ نبود, کلمه بود و آن کلمه خدا بود .
 سخنی با این کلبه
دلم برایت می سوزد ... غریب افتاده ای دوست قدیمی ام ... همدم تنهایی ام ... اما انگار زمان تو رو به پایان است ... شاید هم حرف هایی که در اینجا گفته می شد فعلن مجالی نیافته اند ...

شرمنده ات هستم رفیق قدیمی ...

منتظر بمان ... مثل خودم که هم چنان معلق و بی سامانم  ... قول نمی دم زود برگردم ولی اگر برگشتم حتمن تکلیفت را یک سره می کنم ...

 

|+| نوشته شده توسط رمل سیراب در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
        

هر چه نوشتم پاک شد ...

جز این جمله :

دلم برایت تنگ شده ... برای وقتی کنارمان بودی ...

روحت شاد ...

همین .

 

 

 

 

           

|+| نوشته شده توسط رمل سیراب در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
صبح که از خواب بیدار می شوی بی اختیار چشمت به قابی می افتد که درونش چند علامت با شکل های جور واجور و از نظر تو بی ربط  کشیده شده اما چون شنیده ای  و گاه دیده ای و حس کرده ای که "شرف الشمس "خاصیات عدیده ای دارد با همان چشمان پف کرده و بی رمق یک نگاه عمیق به قاب  می کنی و  دلت اول صبحی هوس دعا می کند ... پیش از آنکه  برای خودت چیزی بخواهی برای دل "او" دعا می کنی ...

همه خوابند  بلند می شوی و میروی سری به اتاق ها می زنی ... توی اتاق کناری ...روی میز  کار اخوی ات(چه ترکیب اشتباه و جالبی!)  چشمت به قابی می افتد  که انگار تازه هدیه گرفته ...  زمینه ای سبز دارد  و با رنگ طلایی رویش نوشته اند : "السلام علیک یا فاطمه المعصومه "...  بی اختیار قاب را می بوسی و باز هم برای دل "او" دعا می کنی ...

به آشپزخانه می روی تا برای صبحانه چای دم کنی ... در قوطی چای را که باز می کنی نگاهت به برچسب کوچکی می افتد که بالای پریز برق گذاشته شده و عکس ضریح آقا  دل تنگت را می برد تا مشهد الرضا ...خط بالای عکس را می خوانی :"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا  " چشمانت خیس می شود و باز  هم هوس دعا می کنی... این  بار  هم برای دل  "او"...

یاد دیشب می افتی که از تجریش بر می گشتی و کنار بقعه شریف امام زاده صالح سلامی عرض کردی و دلت را جا  گذاشتی در خاطره ی زیارت اخیرت...

همه ی این صبح خاص و  دوست داشتنی بهانه اش "او" بود ...

|+| نوشته شده توسط رمل سیراب در پنجشنبه نهم مهر 1388  |
 
 
بالا